محتاج دعای اهل سنگر هستم
در گوشه دل دوباره شهرآشوب است
چشمان مرا به باده ای گلگون کن
اشکی که در این حرم بیفتد خوب است
محتاج دعای اهل سنگر هستم
در گوشه دل دوباره شهرآشوب است
چشمان مرا به باده ای گلگون کن
اشکی که در این حرم بیفتد خوب است
گفت و ساکت که شد؛
بند دلم باز شد و گفتم: اگر این ها نبودند، امروز داعش و اعوان و انصارش باید کنار پدر و مادر و خانه تو منزل کرده بودند! طاقت نیاورد و نرسیده به مقصد پیاده شد
نمی دانم ممکن بود بعد از آن کار دست خودم و خودش بدهم.
لبریز عشق عازم شامات می شود
"حجت" فدای عمه سادات می شود
"راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست"
بین خودمان بماند!
در زندگی روزمره کنونی مردم
یاد این زیبا سروده ذاکر
می کنم و
با خود نیز زمزمه
"هر کی عاقله غمی داره... روزگار درهمی داره"
سید مرتضی گفت: {ما بی وفایی کوفیان را جبران کردیم}
من مانده ام با این همه
"مصیبت"
چگونه می توان... چگونه؟!